خراسان از آغاز تا اسلام

خراسان از آغاز تا اسلام
 28 بهمن 1394  |  2595 بازدید

خراسان از آغاز تا اسلام

خراسان یا سرزمین خورشید. نام ولایتی کهن است که از دیرباز همچون خورشید در مشرق ایران پهناور می درخشیده است و به سبب موقعیت خاص جغرافیایی اش که مطلع الشمس ایران به شمار می آمده، اکثر دانشمندان متاخر و متقدم بر این باورند که کلمه «خراسان » از همین مفهوم گرفته شده است.

خراسان یا سرزمین خورشید. نام ولایتی کهن است که از دیرباز همچون خورشید در مشرق ایران پهناور می درخشیده است و به سبب موقعیت خاص جغرافیایی اش که مطلع الشمس ایران به شمار می آمده، اکثر دانشمندان متاخر و متقدم بر این باورند که کلمه «خراسان » از همین مفهوم گرفته شده است. لذا این واژه را به جایگاه طلوع خورشید منسوب دانسته و در این باره نظرهای مختلفی ابراز کرده اند.

در لغت نامه دهخدا آمده است که کلمه «خراسان» واژه ای پهلوی است که در متون قدیمی به معنی مشرق (خاور) در مقابل مغرب (باختر) به کار رفته است.  و در منابع دیگر نیز خراسان در زبان قدیم فارسی به معنی خاورزمین مورد استفاده قرار گرفته است. 

مسعودی در معرفی خراسان می نویسد: «ایرانیان نقاط شرقی مملکت خود و مناطق مجاور آن را خراسان نامیده اند که خر همان خورشید است و این نواحی را به طلوع خورشید منسوب داشته اند و جهت دیگر را که مغرب است خر بران نامیده اند...». 

یاقوت حموی نیز در تایید این نظر نوشته است: «خر به فارسی دری، نام خورشید و آسان گویا اصل و جای شی ء است و سپس در شرح وجه تسمیه خراسان به نقل از دغفل النسابه چنین می نویسد: [خراسان و هیطل دو پسر عالم بن سام بن نوح، هر یک در شهری که منسوب به آنها شد وارد شدند، هیطل در شهری معروف به هیاطله در بالای رود جیحون و خراسان در شهرهایی که در زیر رود جیحون بود فرود آمدند و هر قطعه ای به نام کسی که در آن فرود آمد نامگذاری شد... ].» 

حافظ ابرو جغرافیدان و سفرنامه نویس مشهور تعبیر دیگری به کار برده و خوراسان را «آفتاب مانند» معنی نموده و نقل کرده است که بعضی گفته اند خورآسان، یعنی به آسانی بخور. و بعضی نیز خراسان را سرزمین نورانی یا طالع نوشته اند و آن را کلمه ای مرکب از لفظ «خور» به معنی خورشید و «آسان » به معنی شرق دانسته اند. 

نظر دیگر این است که «آس » در واژه خراسان از فعل آستن یا آسدن به معنی چرخیدن و برآمدن و حرکت کردن اخذ شده است و خراسان را کلمه ای مرکب از دو واژه خور به معنی خورشید و آسان را به معنی برآمدن دانسته اند، یعنی، خراسان مکانی است که خورشید به آسانی طلوع می کند.

از بررسی نظرات ارائه شده چنین استنباط می شود که صورت درست واژه «خراسان »، خورآسان بوده است که بر اثر تطور زمان و شاید از باب تطابق نگارش با تلفظ خراسان شده است و نظر مورخان و جغرافی نویسانی که وجه تسمیه خراسان را موقعیت جغرافیایی این سرزمین می دانند از صحت بیشتری برخوردار است.

خراسان در عهد باستان

شواهد تاریخی بیانگر آن است که سرزمین خراسان در طول تاریخ، هیچ گاه دارای مرز ثابت جغرافیایی نبوده و تحت تاثیر عوامل مختلف، محدوده اش همواره کاهش یا گسترش یافته است. به گونه ای که اکثر مورخان و جغرافی نویسان در این زمینه اشتراک نظر ندارند و قولهای متعددی اظهار کرده اند. اما به طور مسلم سرزمین قدیم خراسان به مراتب گسترده تر از خراسان کنونی بوده و در دوره های قبل و بعد از اسلام به تدریج تغییراتی در مرزهای آن حاصل شده تا به صورت کنونی درآمده است. 

به طور کلی می توان خراسان خاص را سرزمینی طولانی دانست; گسترده از نزدیک کرانه های جنوب شرقی دریای خزر تا بلندیهای حصار مانند پامیر و هندوکش; که در نظریه ای دیگر و در مقطعی از تاریخ، مرزهای آن از حلوان یاری تا شرق (آنجا که خور برآید) گسترده بوده است. و در واقع خراسان گاهی شامل سرزمین پرنعمت جنوب دریای آرال (خوارزم) و نواحی آن سوی جیحون (ماوراءالنهر) و بسیاری از فلات ایران می شده است که حدود شرقی آن تا چین می رسید ولی عملا این مرز از بلخ و بخش معروف به طخارستان (باختر باستانی) آن سوتر می رفت، و در مغرب به همین گونه حدود خراسان کمتر به مرزهای زاگرس می رسید اما گاهی شامل قوس، جرجان، ری و بخشهایی از طبرستان می گشت و با آن که ماوراءالنهر غالبا با خراسان یکی گرفته می شد ولی عملا آمودریا همان مرز شمالی خراسان شناخته می شد و گاهی عملا تا این حدود هم نمی رسید.

راجع به قدمت خراسان جای بسی سخن است، چرا که بعضی دانشمندان به استناد تحقیقات باستان شناسی احتمال داده اند که نقطه سکونت در خراسان به دوره پالئولیت (عصر حجر) مربوط باشد. و تحقیقات باستان شناسی اخیر نیز ثابت کرده است که سرزمین خراسان از دیرباز محل سکونت انسانهای اولیه بوده است و انسانهای عهد حجر که تازه از کوه به دشت فرود آمده بودند، بر روی مسیر کمانی شکل اطراف کویر نمک استقرار یافته اند. 

در طی هزاره دوم ق. م. با ظهور عناصر هند و اروپایی، در میان بومیان ایرانی و مهاجرتهای آنان در داخل سرزمین ایران قدیم، بخشی عمده از قبایل جنبش هند و اروپایی به طرف شرق پیش رفته و پس از عبور از جیحون در حوالی رود کابل ساکن شده اند. 

گیرشمن درباره مهاجرت شعبه شرقی مهاجران آریایی که او آنها را هند و ایرانی می نامد، می نویسد:

«عاقبت بخش عمده قبایلی که تشکیل دهنده شعبه شرقی جنبش هند و اروپایی هستند به تدریج به سمت مشرق رفتند و از ماوراءالنهر و جیحون (آمودریا) عبور کردند و سپس بعد از توقف کوتاهی در دشت بلخ، از معابر هندوکش بالا رفتند و جاده باستانی مهاجمان را به سوی هند تعقیب نمودند و در طول پندیشیر و رودهای کابل فرود آمدند، ممکن است که در طی عبور از باکتریا (بلخ) بعضی قبایل را به سوی مغرب رانده باشند. آیا آنان در این زمان لایق بودند که اشغال ناحیه حصار را به پایان رسانند؟ اختلاف عقیده مربوط به تاریخ پایان آخرین استقرار در این موضع، مساله مذکور را همچنان در معرض تحقیق دانشمندان گذاشته است. زیرا چنان که حفاریها نشان می دهد، بر اثر حمله ای شدید این ناحیه منهدم شده است، که اگر تاریخ آن نیمه دوم هزاره (منظور هزاره دوم ق. م.) باشد، علت این تخریب ممکن است به جنبش هند و اروپایی مذکور در فوق نسبت داده شود. و اگر آن را تا قرنهای آخر همان هزاره پایین آوریم ممکن است علت مزبور موج جدیدی از هند و اروپاییان باشد که در این زمان ایرانیان را به نجد ایران آورد. و شعبه شرقی ایرانیان که از ماوراءالنهر آمده بودند، نمی توانست به طرف هندوکش گسترده شود زیرا همه ناحیه رخج و پنجاب قبلا در دست شعبه ای از آریاییان - هندوان افتاده بود و آنان در دوران مهاجمه قدیم هند و ایرانیان، در آن حدود مستقر شده بودند. بنابراین تازه واردان مجبور بودند به مغرب به سوی نجد ایران و در طول جاده طبیعی که از بلخ به طرف قلب ایران پیش می رود حرکت کنند. 

بارتولد با وجود آن که نظریه مهاجرتهای اقوام هند و اروپایی و چگونگی انشعاب آنان را مورد تردید قرار می دهد اما در عین حال قدیم ترین مرکز تمدن ایران را باختر یا بلخ کنونی می داند که در جنوب آمودریا (جیحون) واقع بوده است و می نویسد:

«راجع به این که آرینها (اجداد مشترک هندیها و ایرانیها، و شعبه اول از شاخه بزرگ مردمان هند و اروپایی) کی و از کجا به باختر (که بعدها بلخ نامیده شد) آمدند و شهر باختر را بنا کردند، ما را آگهی نیست.» و گیرشمن حاصلخیزی فوق العاده اطراف مخرج رود باکتروس (بلخ آب امروز) را علت انتخاب و مهاجرت آرینها می داند; که بر سایر واحدهای سرزمین مزبور برتری داشته است.

او سپس در تشریح کامل مطلب می افزاید: «... باختر به عنوان شهر عمده این سرزمین مرکز تجارت با هندوستان بوده است و هر چند که بعضی از قطعات آباد با طرق مناسبتر و سهلتری با حوضه رود هند متصل بودند، و از طریق جلگه خلم با هندوستان ارتباط داشتند، و آب تعدادی از رودهای دامنه شمالی هندوکش به آمودریا می ریخت. اگر به قول نویسندگان قدیم بتوان اعتماد کرد، آب رود بلخ آب (باکتروس) هم به آمودریا می ریخت، و برای حمل و نقل مال التجاره هند مورد استفاده بود که این نظر هم سخت مشکوک است. و بنا به گفته آمیان مارسلین حتی کشتی ها از هرات تا بحر خزر پیش می رفتند، البته بعید است در ظرف هزار سال که بین جغرافیدانان یونان و عرب فاصله بود وضع آبها در ایران به این اندازه تغییر یافته باشد.» 

درباره مسیر مهاجرت و چگونگی استقرار اقوام آریایی در ایران، بارتولد با تردید چنین اظهار می کند: «مشخص نیست که مهاجرت آرینها فقط از راه شمال یعنی همان راهی که مدیها رفته بودند به عمل آمده یا از راه جنوب هم که از سیستان به کرمان و از آنجا به فارس می رفت صورت گرفته است.» و بعد چنین اضافه می کند: «ظاهرا هدروس ها و کرمان ها جزو ایرانیان به شمار می روند که در فارس سکونت اختیار کرده بودند، یعنی تمام قسمتهای جنوبی ایران کنونی را یک شاخه از ایرانیانی که خود را پارسی می نامیدند اشغال کرده بودند، چون مدیها در ورود به عرصه تاریخ بر ایرانیان سبقت جستند، پس احتمال کلی می رود که مهاجرت از راه شمال زودتر به وقوع پیوسته است.

حرکت آرینها از قسمت شمالی ایران، از همان راهی بود که در قدیم شاهراه عمده از آسیای غربی به شرقی بود. یعنی از طول دامنه جنوبی جبالی بوده که سرحد شمال فلات ایران را تشکیل می دهند.» 

بنابراین از مجموع نظریات چنین برمی آید که طوایف گوناگون آریایی از راه خراسان به فلات ایران وارد شده و به طرف جنوب خراسان تا سیستان سرازیر شده و سپس چون به نواحی خشک رسیده اند به سوی غرب متوجه شده و فلات ایران را اشغال کرده اند.

گیرشمن به گونه ای دقیقتر درباره این مهاجرت می نویسد:

«نفوذ ایرانیان در آغاز هزاره اول ق. م. به وضعی جزء مهاجمه نخستین در هزار سال پیش مؤثر افتاد. مهاجمان به زور و با امواج متوالی وارد می شدند و ظاهرا همان جاده ای را که در نخستین مهاجمه سپرده بودند، این بار نیز طی کردند، یعنی قفقاز و ماوراءالنهر...» و در ادامه می نویسد که در آغاز هزاره اول ق. م. دو واقعه بسیار مهم و غیر مرتبط در تاریخ ملل آسیای غربی مؤثر بوده است که عبارتند از مهاجمه هند و اروپاییان و استعمال روزافزون آهن. بنابراین به استناد حکایات اسطوره ای، خراسان بزرگ و کهن، در دوران ماقبل تاریخ کانون مستقل حوادث زندگی نژاد آریا بوده است و در آستانه ورود ایران به دوران تاریخی، ابتدا با تشکیل دولت ماد در 800 ق. م. در غرب و سپس هخامنشی در 600 ق. م. این کانون حوادث ابتدا به غرب و سپس به جنوب منتقل شده است. به اعتقاد ادوارد می یر. دولت ایران در دنیای قدیم اهمیت داشته و اولین امپراتوری جهانی به شمار می آمده است و چندین ملت و مملکت را تحت لوای خود داشته است و ایران در این دوران (هخامنشیان) به کشورهای تابعه (ملوک الطوایفی) تقسیم می شده و هر کشوری تحت فرماندهی حاکمی به نام خشترپاون (به زبان پارسی باستان) یا شترپاون (به زبان پهلوی) اداره می شده است که نام آن در فهرست ایالات ایران در شش کتیبه آمده است. و این نام به یونانی ساتراپ نیز ذکر گردیده است که ساتراپی پرشوه، با نام یالت شانزدهم (شامل پاربتها، خوارزمیها، سغدیها و هراتیها) با خراسان شمالی امروز منطبق است و از نظر موقعیت جغرافیایی از طرف مغرب در دربند دریای گرگان با ساتراپی ماد همسایه بوده است و خوار اولین ناحیه پارت از سمت مغرب بوده است که یونانیان آنجا را پارتیا یا پارتوآ نوشته اند و مقر ساتراپی پرثو، شهر طوس بوده است که ویشتاسب پدر داریوش ساتراپ آنجا بوده و در این شهر مستقر بوده است. 

اما بارتولد می نویسد که ساتراپ پارت در عهد هخامنشیان اهمیت زیادی نداشته است. به گفته هرودوت، پارتها و خوارزمیان و سغدیها و آرینها در یک ساتراپی قرار داشته اند و در تمام کتیبه های میخی در ذکر اسامی ولایات مملکت، پارت جدا نام برده شده و ایرانیان در موقع سیاحت و گردش در ممالک خود سعی می کردند حتی الامکان زودتر از پارت بگذرند. زیرا ولایات مزبور به واسطه فقر و بی چیزی قادر نبودند آذوقه موکب پرجمعیت شاهان را فراهم سازد. 

اما بعد از سقوط دولت هخامنشی پارتها همان عناصر سالمی بودند که موفق شدند مجددا دولت ایرانی مقتدری تشکیل دهند و حتی با احراز موفقیت، حملات جهانگیرانه رم شرقی را دفع کنند. 

همزمان با روی کار آمدن داریوش سوم آخرین پادشاه هخامنشی، اسکندر پسر فیلیپ در یونان به قدرت رسید و پس از عبور آسیای صغیر، قسمت غربی شاهنشاهی هخامنشیان را به تصرف درآورد و پس از فتح تخت جمشید به سمت شرق حرکت کرد و به تصرف شهرهای خراسان بزرگ پرداخت. و به نوشته گیرشمن همه جا شهرهای جدیدی به نام اسکندریه بنا کرد. در هرات، زرنگ، رخج، در دامنه جنوبی هندوکش و... او دو سال برای سرکوبی عصیان سغدیان جنگید. 

پس از مرگ اسکندر. دیورتوس، حاکم یونانی بلخ راه استقلال در پیش گرفت و پارت و گرگان استقلال یافتند. به نوشته بارتولد دولت تاسیس شده پارتها که اولین دولت ایرانی در ولایات شرقی در قرن سوم ق. م. بوده است، از جهات مختلف با دولت هخامنشیان تفاوت داشته و نفوذ عناصر ایرانی شمال و شرق در آن قوت داشته است و جنبه های ملی دولت اشکانی بیش از هخامنشیان بوده است. 

به این ترتیب پارتها که دسته برجسته آنها آپارن نامیده می شوند، در سرزمین کوهستانی قدیم جنوب شرقی دریای خزر ساکن شدند. این منطقه محدود می شد از شمال به دشت حاصلخیز استرآباد و صحرای ترکستان و از جنوب به کویر نمک و از جنوب از سلسله های البرز به طرف مشرق تا هرات امتداد داشت و این محدوده کشور پارت به گفته مون گیت تا ظهور اردشیر بابکان سرزمین دولت اشکانی بود. مرکز خراسان باستان یا ایالت پارت در آغاز شهر نیسایه (نساء) بوده است که یونانیان آن را نیسا می خواندند، ایزیدرو خاراکسی در ذکر یکی از راههای ارتباطی قدیم، از استا و یا ارساکا، شهر قدیمی واقع در محل خبوشان یا قوچان کنونی نام می برد که مدتها کانون حوادث عهد پارتها بوده است. 

در دوره پادشاهی ساسانی، خراسان باستانی یا ساتراپی پارت به شکل یکی از استانهای مهم ایرانشهر درآمد و اداره هر یک از استانهای کلان بر عهده حکمرانی بود که او را سپهبند می نامیدند. و شهرهای استان خراسان عبارت بودند از نیشابور، هرات، مرو، مروالرود، فاریاب، طالقان، بلخ، بخارا، بادغیس، باورد (ابیورد)، غرجستان، طوس، سرخس و گرگان که تحت فرمان حاکمی بود که او را اسپهبد خراسان می گفتند و به گفته ابن خردادبه، ملقب به پادوسیان بود و چهار مرزبان در تحت فرمانش بود که بر چهار ربع خراسان بزرگ حکومت می راندند. 

التون. ل. نیل درباره تشکیلات سیاسی ساسانیان و وضعیت خراسان در عهد ساسانی می نویسد:

«ساسانیان خراسان را یکی از چهار استان کشور می دانستند و آن را سرزمین شرق می گفتند و این استان به چهار بخش تقسیم می شد. بنا به روایت این بخشها عبارت بودند از مرو، نیشابور، هرات و بلخ (که گویا شامل ماوراءالنهر و باختر می شد). این مطلب شاید بیشتر از وضع سکونت و دستگاه دیوانی ریشه گرفته باشد.

نخست آن که در سده ششم میلادی بیشتر خراسان زیر فرمان هپتالیان درآمده بود که مردمی بودند از دیدگاه نژادی نامعلوم و تنها به ظاهر مطیع ساسانیان بودند.

دوم آن که کانونهای دستگاه دیوانی، زمان تا زمان دگرگون می شد و شاید از چهار مرکز بیشتر بوده است. جایگاه شهرهای کهن غالبا عوض می شد و ساسانیان شهرهای جدیدی بنیاد می کردند مانند نیشابور و مروالرود. بدین گونه شهری مانند نساء که شهر گورستان پادشاهان پارتی بود در زمان ساسانیان بسیار تنزل کرد و از اهمیت آن کاسته شد و امروز جایگاه تختگاه دیگر پارتیان یعنی شهر صد دروازه شناخته نیست او معقتد است اوضاع و احوال خراسان در آستانه پیروزی عربهای مسلمان آشکار نیست اما منابع برجسته پهلوی که از زمان عباسیان مانده است از دوازده پایتخت در خراسان یاد می کنند که عبارتند از سمرقند و نوارک که شهری است گمنام در خوارزم، مروالرود، مرو، هرات، بوشنج (یا پوشنگ)، طوس، نیشابور، قاین، جرجان و قومس و چه بسا شهرهای دیگر که به آن بتوان افزود. 

در مورد حدود و موقعیت خراسان در عهد ساسانی، کریستن سن بر طبق کاوشهای هرتسفلد چنین می نویسد: «دروازه های کاسپین نزدیک ری، کوههای البرز، گوشه جنوب شرقی بحر خزر، دره اترک. خطی که از صحرای تجن گذشته و در زیر قرقی به جیحون می رسد موافق مسکوکات سکایی ساسانی که به دست آمده این خط سرحدی از قلل سلسله جبال حصار گذشته و به پامیر می رسد و از آنجا به سمت جنوب مایل گشته و به امتداد قطعه ای از جیحون که بدخشان را در میان گرفته سیر کرده به قطعه هندوکش می رسیده است از آن نقطه سرحدی به سمت مغرب برگشته و در امتداد سلسله هندوکش و ملحقات آن به جنوب هرات رسیده و در ناحیه جنوب ترشیز و خاف و قهستان (کوهستان) را قطع کرده، باز به دروازه های کاسپین می پیوسته است.» 

بنابراین ساتراپ نشین های عهد ساسانی هم مانند زمان هخامنشیان دارای حدود ثابتی نبوده است و شاهنشاه به اقتضا مرزبانانی را به ایالات و ولایات می فرستاده است و بنابر مصالح وقت حدود حکمرانی آنان را بزرگ و کوچک می کرده که هرات، مرو، سرخس، نیشابور و طوس از جمله این ایالتها بوده اند. 

از جهت طبیعی نیز سرزمین خراسان از ویژگیهایی برخوردار است که موقعیت و استعدادهای خاص اقتصادی و اجتماعی را برای ساکنان آن فراهم آورده است.

رشته کوههای درهم فرورفته به صورت زنجیر، ستون فقرات این استان را تشکیل می دهد که با دره ها و گدارهای بی شمار و از هم جدا افتاده این ولایت را از سرزمینهای اطراف مشخص ساخته است و جاذبه های محیطی و همجواری این سرزمین با استپهای میانه آسیای میانه و دشت هموار فلات ایران باعث گردیده است تا پیوسته این ایالت که در سر راه مشرق قرار دارد گرفتار تهاجم بسیار بوده و ضرورت دفاع از این سرزمین باعث شده است که خراسانیان به جنگاوری بلندآوازه گردند و بیشتر مردم آن در دورانهای مختلف پیوسته مسلح بوده اند. 

در این خصوص التون. ل. نیل. می نویسد: شگفتی نیست که خراسانیان به سرعت سازمانی سپاهی پدید می آوردند مؤثر و کارآمد; و این حال از روزگار پیش از اسلام تا زمان حکومت اسلامی ادامه یافت. به طوری که در عهد اسلامی در خراسان مسلمانان اجازه داشتند جنگ افزار داشته باشند. تا خراسانیان برای وجود حکومتی استوار و پایدار بتوانند امنیت برقرار کنند و این امور در تاریخ خراسان همواره مطرح بوده و مایه یگانگی بخشهای مختلف آن استان و گرد آمدن در پیرامون هدفی واحد شده است.

  افزودن نظر